۱۳۹۶ فروردین ۷, دوشنبه

سبک باران

نوعی باران است که نرمک فرو می ریزد و سنگین نیست. بارانی که خیس نمی کند. بارانی که چتر لازم نمی دارد. بارانی که آبگیر راه نمی اندازد. بارانی که راه آب را گیر نمی اندازد. باران نمور. در تقابل با رگبار، طوفان، باران تند، باران سنگین، باران شدید. باران سبک ساحلی. بارانی که حالش را نمی شود دانست. بارانی که شب و بیم و گرداب از حالش خبری ندارند. باراتی که گرداب فقط تا زمانی که از حدی ترسناک تر نشده است شاید بتواند حالش را بداند. بارانی که سبک خودش را دارد. بارانی که حال غریبی دارد.

۱۳۹۵ مهر ۲۵, یکشنبه

از نو عالمی



نمایش Brave New World برگرفته از رمان مشهور آلدوس هاکسلی را در تورونتو به اجرا گذاشته اند. دنیایی سلسه مراتبی، با ثبات و کارآمد در آینده ای دور که عشق و خلاقیت را بر نمی تابد.

من خیلی پیشترها ترجمه سعید حمیدیان از این رمان را با عنوان"دنیای قشنگ نو" خوانده بودم و مثل اکثر خوانندگان فارسی رمان تجربه خواندن این کتاب برایم تاثیرگذار بوده است. حمیدیان از واژه سازی و استفاده از زبان روزمره در ترجمه ابا نداشته است. در پایان کتابش هم توضیحی دارد برای چرایی انتخاب این عنوان. هر چند پیش از مطرح کردن دلیل دلیرانه اش می نالد که مشکلات ترجمه چنین کتابی بر هر "فارسی کننده ای" عیان است. او توضیح می دهد که Brave دو معنا  دارد یکی شجاع و دلیر است و دیگری قشنگ و زیبا و پر زرق برق که در ادبیات کلاسیک انگلیسی به کرات به این معنای اخیر کار گرفته شده است، از جمله در نمایش طوفان شکسپیر که کل عبارت  Brave New World در یکی از فرازهای آن به کار رفته است:
میراندا یکی از شخصیت های نمایش که در جزیره ای زندگی می کند وقتی که طوفان کشتی شکستگانی را به جزیره می اندازد ذوق زده از دیدارشان می گوید:
O wonder!
How many goodly creatures are there here!
How beauteous mankind is! O brave new world,
That has such people in't.
که حمیدیان این گونه ترجمه اش کرده است:
چقدر مخلوقات خوب در این جا فراوانند!
انسانیت چه زیباست! آه ای دنیای قشنگ نو،
که یک چنین مردمانی داری.
و به این ترتیب چون ترجمه صحیح این فراز می شود "دنیای قشنگ نو" حمیدیان این عبارت را برای عنوان ترجمه اش انتخاب کرده است.  البته با توجه به این که، در نمایشنامه طوفان، این کشتی شکستگان پناه آورده به جزیره در باطن مردمان پلید و خیانت بازی هستند، عبارت شکسپیر طعنه ای هم در خودش دارد.

من نگاهی انداختم به ترجمه های کتاب به زبان های دیگر. ترجمه های عربی عنوان رمان هم متنوع هستند. عالم شجاع، عالم رائع و عالم طریف هر سه به کار گرفته شده اند. طریف انتخاب جالبی ست چون از قرار هم به معنای غرابت است و هم نوزادگی. اما عالم رائع توجه خاصی می طلبد. عربی دست و پا شکسته من می گوید که کلام رائع همان چیزی است که ما در فارسی می گوییم جمله قصار. و این آن چیزی که من می خواهم در این جا توضیح دهیم. البته پیشش نگاهی بیاندازیم بر عنوان های ترکی و فرانسوی رمان. ترکی اش را هم گذاشته اند Güzel Yeni Dünya که می شود دنیای قشنگ نوی حمیدیان، هم گذاشته اند Cesur Yeni Dünya که می شود دنیای دلیر نو که حمیدیان پیشتر برایمان توضیح داده ترجمه مناسبی نیست. اما عنوان فرانسه خیلی جالب است Le Meilleur des mondes که ترجمه تحت الفظی اش می شود "بهترین جهان ها" که اشاره دارد به این ادعای فیلسوف آلمانی لایب نیتس که جهان واقع بهترین جهان از میان جهان های ممکن است. ولتر این ایده را به شکل طنز آلودی در کتاب "کاندید یا ساده دل" به کار گرفته است. ترجمه فرانسوی عنوان هیچ کاری به شکسپیر ندارد اما تجربه ای را به خواننده فرانسوی زبان منتقل می کند که عنوان انگلیسی می کند و آن این است:
فرض کنید شما انگلیسی زبان کتابخوانی هستید. روزی رمانی در کتابفروشی می بینید که  عنوانش هست Brave New World. چیزی هم راجع به محتوای داستان رمان نشنیده اید. یاد نمایش نامه طوفان شکسپیر می افتید و طعنه دنیای قشنگ نو در آن نمایش نامه انتظاراتی را برایتان فراهم می کند. در عین حال تلویحن این را هم درک می کنید که نویسنده با ادبیات کلاسیک آشنایی دارد. حالا فرض کنید که شما فرانسوی زبان کتابخوانی هستید.روزی رمانی در کتابفروشی می بینید که عنوانش هست Le Meilleur des mondes. یاد داستان کاندید یا ساده دل ولتر می افتید و طعنه بهترین عوالم در آن داستان برایتان انتظاراتی را فراهم می کند. در عین حال تلویحن این را هم درک می کنید که نویسنده فرانسوی شده با ادبیات کلاسیک آشنایی دارد.
عالم رائع عربی هم که شاید بشود گذاشتش "دنیای قصار" تا حدودی این کار را می کند. طعنه آمیز است و به برخی مفاهیم کلاسیک اشاره دارد. هیچ کدام از دو ترجمه فارسی و ترکی این کار را نمی کنند، هر چند شاید از نظر واژه گزینی دقیق باشند.
این آن چیزی است که از نظر من در ترجمه مهم است. تنها قرار نیست که ببینیم اگر آن عبارت انگلیسی در فارسی یا ترکی بیان می شد با چه کلماتی ادا می شد. لازم است تا جایی که می شود تجربه خواننده زبان مبدا به زبان مقصد برگردد. حمیدیان از عبارت "فارسی کننده" به جای مترجم فارسی استفاده می کند که بسیار راه گشاست. فارسی کننده باید فارسی کند، منتها بعضی مواقع باید از نو فارسی کند.
من پیشنهادم برای عنوان این رمان این است: "از نو عالمی". اگر روزی فارسی زبان کتابخوانی رمانی بینند با عنوان "از نو عالمی" و چیزی هم راجع به محتوای داستان نداند، یاد بیت مشهور "آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست – عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی" خواجه می افتد و طعنه موجود در آن بیت هم برایش انتظاراتی را فراهم می کند. ممکن است حتی به این هم فکر کند که "آدمی دیگر بباید ساخت و از نو عالمی". در عین حال تلویحن این را هم درک می کند که نویسنده فارسی شده با ادبیات کلاسیک آشنایی دارد. 

پی نوشت: این یادداشت را لاله قدک پور در مورد کتاب ولتر برایم فرستاده است که این جا می گذارمش:

ولتر دو كتاب دارد كه يكي نام‌اش Candide,ou l'Optimisme است و ديگري نام‌اش L'ingénu است. اولي را بار اول جهانگير افكاري به نام "كانديد يا خوش‌بيني" ترجمه كرده است و دومي را محمد قاضي به نام "ساده‌دل" ترجمه كرده است. چند ترجمه‌ي ديگر هم از كتاب اول با عنوان "كانديد" و، دست‌كم يكي از آنها، با زيرعنوان "ساده‌دل" چاپ شده اند. اين است كه اگر كسي نداند گيج مي‌شود.

اما به گمان من هيچ‌كدام ساده‌دل نيستند.

كانديد بيشتر پاك‌دل است. اسم Candeur و صفت Candide را اگر براي شيئ غيرزنده‌اي به كار بري از سفيدي تمام و بي‌غل‌وغش آن خبر مي‌دهد. قهرمان داستان هم روح‌اش لوح سفيدي است كه تنها وقتي از بهترين دنيا بيرون مي‌شود دنيا را مي‌بيند. در پايان كار هم صفتي كه بهتر وصف‌اش مي‌كند خوش‌بيني است نه ساده‌دلي.

صفت Ingénu در اصل وصف كسي است كه آزاد به دنيا آمده است. در داستان هم نام سرخ‌پوستي است كه به اروپا رسيده و از قيد و بندهاي مردمان آن سرزمين رها است و هرچه به فكرش مي‌رسد را بي‌پروا مي‌گويد. بيشتر آزاده است تا ساده‌دل.

البته مي‌شود هر دو را ساده‌دل خواند. ولي خوب، ساده‌دلاني هم هستند كه غل‌وغش داشته باشند و تن به قيدوبند هم داده باشند.
 

۱۳۹۵ مرداد ۲۸, پنجشنبه

نیویورک طلبیده بود


ترجمه "پروژه رزی" نوشته گرام سیمسیون توسط نشر مرکز منتشر شده است. ویراستار متن دوست عزیزم علی معظمی بوده است. این بخشی است از فصل اول کتاب:

جین و کلودیا چند صباحی سعی داشتند من را در معضل همسریابی یاری دهند. متأسفانه رویکرد آن ها مبتنی بر پارادایم کلاسیک قرارگذاشتن با دخترها استوار بود، رویکردی که چون احتمال موفقیتش در مقایسه با حجم تلاش و تجارب ناگوار ناچیز بود، من پیش تر از آن عطایش را به لقایش بخشیده بودم. من مردی سی و نه ساله، قد بلند، ورزیده و با هوشم که به عنوان یک استادیار دانشگاه موقعیت اجتماعی نسبتاً بالا و در آمدی بالای متوسط دارد. منطقاً، گستره وسیعی از زنان باید مرا جذاب بیابند. لابد در عالم حیوانات، می توانستم از عمل تولید مثل سربلند بیرون آیم.
          علی ایحال، چیزی در من ناخوشایند زنان است. دوست پیدا کردن هرگز برایم به سادگی آب خوردن نبوده است و از قرار همان  نقص هایی که عامل این مشکل هستند تلاش هایم در برقراری روابط عاشقانه را نیز نقش بر آب کرده اند. فاجعه بستنی زردآلو گواهی است بر این مدعا.
          کلودیا من را به یکی از دوستان بی شمارش معرفی کرد. الیزابت متخصص علوم کامپیوتر و زنی بسیار باهوش بود که مشکل بینایی اش به کمک عینک طبی تصحیح شده بود. ذکر عینک از آن بابت رفت که کلودیا عکسی را به من نشان داد و پرسید که آیا این نکته برایم مهم هست یا خیر. چه پرسش فوق العاده ای! آن هم از طرف یک روانشناس! برای ارزیابی این موضوع که آیا الیزابت می تواند شریک زندگی من باشد – یعنی کسی که بتواند قوای ذهنی من را رشد دهد، بتوانیم با هم فعالیت هایی را انجام دهیم و شاید حتی دست به تولید مثل بزنیم – نخستین ملاحظه کلودیا واکنش من به سلیقه الیزابت در انتخاب قاب عینک بود، انتخابی که احتمالاً حتی سلیقه خودش هم نبود و از طرف عینک سازی به او توصیه شده بود.  این آن دنیایی است که بیخ ریشم بسته شده است. بعد کلودیا به من گفت: "در اعتقاداتش خیلی راسخ است." انگار که یک جای کار می لنگد.
"اعتقاداتش پایه و اساس علمی دارند؟" 
کلودیا گفت: "به نظرم بله."
چه عالی. انگار داشت من را توصیف می کرد.
          در یک رستوران تایلندی ملاقات کردیم. رستوران برای دست پا چلفتی ها میدان مین است، و من چون همیشه مضطرب بودم. اما همین که هر دو طبق قرار رأس ساعت 7.00 بعد از ظهر سر و کله مان پیدا شد، می شد گفت که اوضاع عالی شروع شده است. اگر ساعتتان با کسی کوک نیست، دورش را جدی خط بکشید.
          از غذا خوردن قسر در رفتیم بی آن که سوتی معاشرتی ای که بابتش سرزنش شوم از من سر بزند. وقتی نمی دانید آیا نگاهتان بر عضو درستی از بدن طرف متمرکز است یا خیر سخت است که درست و حسابی گفتگو کنید، اما من، بنا بر توصیه جین، بر چشمان محبوس در عدسی الیزابت خیره شده بودم.  این امر باعث شد که  فرایند غذا خوردن با بی دقتی انجام پذیرد، که به نظر نمی رسید الیزابت به آن وقعی گذاشته باشد. برعکس، ما مکالمه ای بسیار پربار درباره الگوریتم های شبیه سازی داشتیم. آدم خیلی جالبی بود! من هنوز هیچی نشده می توانستم قابلیت یک دوستی دائمی را در فضا ببینم.
          پیشخدمت منوی دسر را که آورد الیزابت گفت: "من دسرهای خاور دور را دوست ندارم."
          به ضرس قاطع می شد گفت این ادعا نمونه ای از تعمیم های نامعتبر بود بر مبنای تجارب محدود و شاید من می بایست حساب کار دستم می آمد. اما این فرصت را پیش آورد که پیشنهادی خلاقانه مطرح کنم.
          "می توانیم از آن طرف خیابان بستنی بگیریم."
          "خیلی هم عالی. به شرط این که بستنی زردآلو داشته باشند."
          ارزیابی ام این بود که تا این جای کار رشته امور در دستم است، و فکر نمی کردم ترجیح زردآلو گره ای در کار اندازد. اشتباه می کردم. بستنی فروشی گستره وسیعی از طعم ها را عرضه می کرد، الا زرد آلو که تمام شده بود. برای خودم شکلات با طعم فلفل چیلی روی دو تا قیف با طعم شیرین بیان سفارش دادم و از الیزابت خواستم که گزینه دومش را مطرح کند.
          "اگر زرد آلو ندارند، چیزی نمی خواهم."
          باورم نمی شد. همه بستنی ها اساساً، به این دلیل که غدد بزاقی را سرد می کنند، یک طعم دارند. این نکته علی الخصوص در مورد طعم های میوه ای صادق است.  انبه را پیشنهاد دادم.
          "خیلی ممنون ولی چیزی نمی خواهم."
          من فیزیولوژی غدد بزاقی سرد شده را با جزئیاتی چند برایش توضیح دادم. پیش بینی کردم که اگر یک بستنی انبه و یک بستنی هلو بگیرم، او نمی تواند بینشان فرق بگذارد. و از این جهت، تا حدی، هر دو معادل زردآلو هستند.
          الیزابت گفت: "کاملاً فرق دارند . اگر برای تو  انبه و هلو فرقی ندارند، مشکل خودت هست."
          در این لحظه بین ما بر سر یک مسئله عینی عدم توافقی حادث شده بود که به راحتی می شد به لحاظ تجربی فیصله یابد. من یک قاشق از هر دو طعم سفارش دادم. اما وقتی بستنی فروش آن ها را دستم داد، و من برگشتم از الیزابت بخواهم چشمانش را از برای اجرای آزمایش ببندد، دیدم جا تر است و بچه نیست. این هم از "پایه و اساس علمی". و "متخصص علوم" کامپیوتر.
          بعداً، کلودیا به من گوشزد کرد که می بایست پیش از رفتن الیزابت دور آزمایش را خط می کشیدم. صحیح است. اما در چه لحظه ای؟ چه نشانه ای در میان بود؟ این ها آن امور ظریفی هستند که از تیررس درک من خارجند. در عین حال نمی فهمم چرا حساسیت فوق العاده نسبت به طعم های نه چندان متمایز بستنی پیش نیاز شریک زندگی کسی بودن است. معقول است بشود فرض کرد برخی زنان چنین پیش نیازهایی را لازم ندارند. متأسفانه، فرایند پیدا کردن این زنان تا سرحد امکان ناکارآمد بوده است. فاجعه بستنی زردآلو به قیمت یک عصر زندگی من تمام شد، که اطلاعات کسب شده در مورد الگوریتم های شبیه سازی تنها بخشی از آن را جبران می کرد.  

پی نوشت: عنوان این پست جمله  ای است از ترجمه فصل بیست و یکم که مشکل ارشادی پیدا کرد و ما به پیشنهاد ویراستار گذاشتیم: "نیویورک چشم به راه بود."